تبلیغات
جلوه ی آسمان - من برگشتم

ســـــــــــــــــــــلام

خوبین خوشین من که اصلا خوب نیستم میگم چرا

میدونین که من با دوستام رفتم اردو بعدش که از اردو برگشتیم دبیرای محترممون گفتن حالا که رفتین خوش گذروندین واستون امتحان میذاریم حالشو ببرین نه خداییش دبیر هم اینقدر زور گو اینقدر بدجنس امتحانا رو تقریبا دادیم بعد فیزیک و شیمی وریاضی (که امتحاناشون پشت سر هم اند)مونده که به لطف آمادگی دفاهی که باید بریم واسه عملی امتحان شیمی مون لغو شدهووووووووووووووووورا

البته زیادم خوشحالی نداره ترم اول هم همین طوری شد وامتحان شیمی مون واسه همین آمادگی دفاعی لغو شد دبیرمون داغ کرد گفت بعد از ظهر باید بیاین

حالا خلاصه مهم اینه که من اومدم

اما از اردو بگم که اصل کاریه صبح که حرکت کردیم معاونمون وسط راه یادش اومد پولایی رو که واسه غذا بایدپرداخت میکرده پرداخت نکرده واسه همین وسط راه وایستادیم

بعدکه رسیدیم یه راست رفتیم پروما خرید که ماشاالله قیمتا هه وسایل خریدیم ولی کم

از اونجا مستقیم به صرف نهار وبعدش موج های آبی ولی باز این معاونمون وسط راه یادش اومد که وسایلاشو برنداشته آخه ما اتوبوسمونو عوض کردیم اونم یادش رفت وسایلاشو بیاره بازهم معلومه کلی معطل شدیم واسه همینم ک دیر رسیدیم رامون ندادن ویه ساعتی آفتاب به مغز های مبارکمون خورد که کلا سوخت(مغزمونو میگم)

وهیجانی ترین جاش موج های آبی:اینقدرحال داشت کیف کردیم ولی من که مردم آخه بعضی از سرسره هاش خیلی ترسناک بودن

کارای من: من تا چندتا دختر میدیم ازشون میپرسیدم که اهل مشهدن وچندسالشونه که یکی گفت 13سالشه منم اسمشو پرسیدم ولی...                                       

همون جا دعا کردم ای کاش دوستای خودم بودن!قسمت نشد ببینمشون حیف

بگذریم از موج های آبی رفتیم یه چیزی بخوریمو بخوابیم

حالا شام چی ساندویچ سرد باورکنین اگه گرسنه مون نبود هیچی نمی خوردیم دوستم مهشاد هی سس ساندویچ رو اینور اونور میزد منم دعواش کردم بعدش یه هو سس خودمو که داشتم میریختم اونقدر محکم فشار دادم که یک متر پرت شد اونورتر                                      هه قیافه ی دوستم اونجا دیدنی بود

صبح هم باز معاونمون با کلی دادوبیداد بیدارمون کرد آخه شبش فقط یه ساعت خوابیده بودیم از اونجا رفتیم حرم واسه همتون دعا کردم

اما از نیشابور بگم اونجاهم رفتیم رفتیم خیام داشتیم میرغتیم تو بعد مرده گفت خانما کجا اول بلیت مشاورمونم گفت بلیط باشه الان میرم پول بیارم واسشون بگیرم بعد بدوبدو اومد گفت بچه برین بیرون زو نمیشه بریم تو

جــــــــــــــــــانم اعصاب ما خورد شد آخه مگه بلیطش چقدر بود خودمون میگرفتیم دیگه ولی خوب اجازه ما دست اونا بود نشد عطارهم رفتیم وجالب بود

وبازار که من به مهشاد گفتم بیا بریم یه چیزی بخریم اونم دست فاءزه رو گرفت و اومد دنبال من  تا دم مغازه رفتیم برگشتم بگم مهشاد این خوبه؟دیدم نیست رفت اصلا یادش رفت .منم عصبانی شدم کلی دعواش کردم خلاصه که جاهای دیدنی نیشابور را هم رفتیم وبرگشتیم شهرمون اخیش من که واقعا خسته شده بوم

اما نکاتی که من در این اردو فهمیدم:

1)دوستامونو فقطفقط تو مسافرت میشه شناخت فقط همین

2)معاونمون دستش درد نکنه که ما رو بر کلا خیلی بی برنامه است

3)سقف دستشویی های موج های آبی خیلی کوتاهه وهمین طور سقف بعضی از سرسره هاش سر من که میخورد به سقف آخه میدونین من هر جا میرفتم واسه کمالوند هم اندازه میگرفتم ببینم کلش میخوره یا نه یه استخرش هم دقیقا تا بالا سر من بود ولی واسه کمالوند مناسب بود

حالا جدا این والیبالی هامون طفلی ها با این جاهایی که اینقدر سقفش کوتاهه چیکار میکنن؟

4)برداشت آزاد

واااااااااااااااای فکم داغون شد یعنی چشام فکر کنم چشای شما هم درد گرفت برم دیگه تا ....

خدامیدونه

 



تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1391 | 07:42 ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.